رؤياي شيرين
دارم هوس شهد لب يارو دگر هيچ
يک بوسه از آن لعل شکر بار و دگر هيچ
يکبار برؤيا رخ او ديدم و خواهم
بينم رخ آن يار دگر بار و دگر هيچ
منظور من از سير گلستان جهان است
ديدن نظري آن گل رخسار و دگر هيچ
انگشت نماي همه عالم شدم از عشق
اين است مرا حاصل اين کار و دگر هيچ
در خلوت شبهاي سيه تا به سحرگاه
دارم برهش ديدة بيدار و دگر هيچ
از ديده بدامن پي ايثار قدومش
دارم همه دم گوهر شهوار و دگر هيچ
در مقدم آن يار سفر کرده ز اخلاص
جاني ست مرا از پي ايثار و دگر هيچ
از زلف خم اندر خم او قسمت ماهر
گرديده پريشاني افکار و دگر هيچ
