ماهر

ماهر اصفهانی

رؤياي شيرين

دارم هوس شهد لب يارو دگر هيچ

يک بوسه از آن لعل شکر بار و دگر هيچ

يکبار برؤيا رخ او ديدم و خواهم

بينم رخ آن يار دگر بار و دگر هيچ

منظور من از سير گلستان جهان است

ديدن نظري آن گل رخسار و دگر هيچ

انگشت نماي همه عالم شدم از عشق

اين است مرا حاصل اين کار و دگر هيچ

در خلوت شبهاي سيه تا به سحرگاه

دارم برهش ديدة بيدار و دگر هيچ

از ديده بدامن پي ايثار قدومش

دارم همه دم گوهر شهوار و دگر هيچ

در مقدم آن يار سفر کرده ز اخلاص

جاني ست مرا از پي ايثار و دگر هيچ

از زلف خم اندر خم او قسمت ماهر

گرديده پريشاني افکار و دگر هيچ