ماهر

ماهر اصفهانی

شاعر بی ادعا

از ازل چون من ز مادر زاده‌ام

دل به مردان سخندان داده‌ام

خود نکرده خدمت استاد را

داشتم این ذوق مادرزاد را

بس که در سر داشتم سودای شعر

گشت برپا در دلم غوغای شعر

بود چون شور سخن در ذهن من

پـا نـهادم در ره اهل سخن

تا فراگیـرم الفبـای سخـن

کردم از جان خدمت ارباب فن

نـزد استاد سخن زانـو زدم

همچو شمع انجمن سوسو زدم

شمع جان را بی مهابا سوختم

تا به هر بزمی سخن آموختم

لفظ و معنـا را بهم آمیختیم

هر دو را در قالب جان ریختیم

آفریدم شـعر از انـدیشـه‌ها

تا شدم در سلک شاعر پیشه‌ها

حالیــا خدمتـگــزار مردمم

شاعـری در اختـیـار مردمم

«ماهرم» من ماهر بی ادعا

وقف مردم گشته‌ام سرتا به پا