ماهر

ماهر اصفهانی

سرنوشت

در حصاری گشته پایم بسته بر زنجیرها

هر زمان از بهر آزادی کنم تدبیرها

بیش از این صیّاد ما را بندی زندان مخواه

در قفس ننگ است این پابستگی برشیرها

تا به کی در شهر بند انزوا باید نشست

باشد این بی‌جُنب و جوشی حالت تصویرها

سرنوشت هر کسی در پنجة تدبیر اوست

مـی‌کنـد تغیـیـر بـا تـدبیـرها تـقدیـرها

در بهار زندگی چون غنچه خونین شد دلم

دارد این یک نکتة سربسته بس تفسیرها

تا به کی در دام صیادی خمود و گوشه گیر

دست و پائی زن رهائی را تو همچون شیرها

گر ز حق‌گویی به خود منصور می‌بالد رواست

مرد حق گو را نباشد بیمی از تکفیر

اعتمادی نیست «ماهر» در جهان بر کس مرا

دیده‌ام بس دیده از نوع بشر تزویرها