قصیده 23 (تغزل و مدح مولای کل
صبحدم از کوه خاور چون بر آمد آفتاب
خیمۀ زرینه بر فرق جهان زد آفتاب
گرمخوئی بین که تابید از فراز آسمان
بر همه کون و مکان با نور ممتد آفتاب
زنده می سازد جهان مرده را با نور خویش
چون دم عیسی ابن مریم چون فروزد آفتاب
تا برویاند بسی سرو و گل و ریحان زخاک
از شعاع نور خود گرمی فزاید آفتاب
با همه تابندگی کی میتواند دم زند
پیش ماه من ز انوار مشیّد آفتاب
ماه من گر جلوه گر گردد ز گردون کمال
در شعاع نور او بر خویش لرزد آفتاب
در سپهر دلربائی با کمال دلبری
چون برآید ماه من دیگر نتابد آفتاب
روی آن ماه دو هفته چون شود گیتی فروز
از فروغ روی او شرمنده گردد آفتاب
دلبری دارم که گر برقع بگیرد از جمال
دیگر از رشگ رخش بیرون نیاید آفتاب
ماه من از بس جمالش را منور ساخته
پیش رویش زود در مغرب گریزد آفتاب
با هزاران جلوه چون رخسار خود ظاهر کند
آفرینها بر جمال او بگوید آفتاب
کیست خورشید فلک تا در بر رخسار او
عرض اندامی کند یا بر فروزد آفتاب
با جمال بی مثال و با فروغ بی قرین
سر زند چون یار من دیگر نپاید آفتاب
تا به کی در پرده گویم مدح آن مهر کمال
آنکه در پیش رخش ارزش ندارد آفتاب
ماه محراب عبودیت که از فرّ و وقار
در بر رخسار او نقصان پذیرد آفتاب
سرّ حق سر حلقۀ مردان علی شیر خدا
کز فروغش دست پیش رو بگیرد آفتاب
ذره ای از مهر رخسارش چو تابد بر جهان
تا ابد ز آن ذره انوارش فزاید آفتاب
مرتضی شاه ولایت صهر احمد سرّ حق
کز تجلّای جمالِ او برآید آفتاب
ای فروزان آفتاب عالم آرای وجود
پیش انوار رخت کی رو نماید آفتاب
گر بتابد بر جهان رخسارت ای گیتی فروز
از خجالت تا ابد دیگر نتابد آفتاب
هر کجا پا می نهی بر حرمت اقدام تو
از ادب زیر قدومت زر بپاشد آفتاب
سر زند از مطلع الانوار اگر مهر رخت
تا ابد از رشگ آن بیرون نیاید آفتاب
چون رخت بر عالم امکان شود پرتو فکن
بر جمال بی مثالت جبهه ساید آفتاب
ای همه عالم فدای گرمی خُویت علی
در بَر خوی تو بر سردی گراید آفتاب
یا علی بی اذن و ایمای تو هرگز تا ابد
سیر مشرق را سوی مغرب نشاید آفتاب
محفل اهل ولا از نور رویت روشن است
ای که با اذن تو از مشرق فروزد آفتاب
چون که خورشید رخت طالع شود در روز حشر
شرم دارد از تو ای میر مؤید آفتاب
گر نتابد سایۀ لطفت بفرق ماسوا
روز محشر هستی ما را بسوزد آفتاب
گر نگیری دست ما را در صف یوم الجزا
تیغ خود بر فرق هر مجرم فشارد آفتاب
«ماهرا» از آفتاب روز محشر غم مدار
بر محبان علی کُرنش نماید آفتاب
