ماهر

ماهر اصفهانی

قصیده 35 (بهار و ولادت امام عل

بهار آمد و شد گلستان ز باد بهاری

پر از عطر گل‌های الوان چو مشگ تتاری

چه شور و سروری به پا شد به صحرا و گلشن

ز لحن چکاوک ز آواز قمری ز صوت قناری

ببین نغمه‌پرداز خوش نغمه در باغ و بستان

یکی بوالملیح و یکی سیره و سار و ساری

کند بلبل مستِ دلداده بر شاخ گل‌ها

ترنم به شوریِ که شهزاده‌ای در عماری

به شمشاد و سرو و سپیدار و بید و صنوبر

ابا ابر رحمت اَبَر دست قدرت کند آبیاری

چو پیک بهاری به باغ و چمن خوش خبر شد

برآمد دگر باغبان از خمودی و چشم انتظاری

بخوان چمن هفت‌سین چیده دست طبیعت

زسوری و سنبل ز سرو و سمن سوسن و سبزه ساری

گل بوسه بشکفته بر روی لب‌های یاران

بهم داده‌اند از وفا در چمن دستِ یاری

بیا در چمن کف به کف زن به آئین شادی

که سلطان گل چیده بزم طرب در صحاری

بکن شکر نعمت که صباغ قدرت چه زیبا

زده رنگ الوان به گل‌های سرخِ اناری

قراری بکن در بهاری چنین شاد و خرم

به شادی و عیش و طرب فارغ از بی قراری

که ماه رجب جلوه‌گر گشته از اوج گردون

دهد سالکان را نشانِ ره رستگاری

دهد مژده از روز میلاد مسعود مولا

علی صهر احمد ولی خداوند باری

که شد کعبه از مقدمش قبلگاه خلایق

که شد بیت یزدان زلات و هُبل جمله عاری

بود خانه زاد خدا، حجتی گر که خواهی

نظر کن شکافِ حرم را بدین آشکاری

همه سجده بر مقدمش آورند از ارادت

که باشد به نامش ز حق لوح پروردگاری

خدا خانه است و خدایش عطا کرده قدرت

کند تا به ملک خدا جاودان شهریاری

علی شهریار همه شهر یاران عالم

که با جاه و شوکت بود کار او بُردباری

علی آن قدر قدرتی کز طریق عطوفت

به واماندگان می‌کند از وفا لطف و یاری

علی آنکه هنگام خوف و خطر از ارادت

نماید ز وحدت به احمد چُنین جان نثاری

کلید مهمات عالم بود دست رادش

که حکم مُطاعش به عالم بود جمله جاری

الا ای خداوند جاه و جلال و درایت

که دارای ملک جهانی ز پُر اعتباری

به دست تو حق انتظام جهان داده الحق

به آئین و جاه جهانشاهی و شهسواری

نظر کن به «ماهر» به عین عطا و عنایت

بود تا بروز شمارش ز یاران مخلص شماری