شرح حال شاعر
چونکه خلقت کرد از روز ازل داور مرا
از هنر بنمود گوئی جامه ای در بر مرا
از عنایات خدا و طالع سعد و سعید
مادرم زائید در شهری هنرپرور مرا
گلشن طبع من از گلواژه های رنگ رنگ
کرد مالامال از شعر دری دفتر مرا
شد بباغستان شعر و شور و شادی چون هزار
بس فرح زا نغمه های نغز و جان پرور مرا
شعر من چاووش چالاک دیار مهر شد
تا برانگیزد بدلجوئی ز پا تا سر مرا
تشنۀ فیض دم جانبخش اهل معنی ام
مستحقم گر شود پر زین سبو ساغر مرا
در زلال خاطر من خیر خلق آکنده است
گرچه از نوع بشر عاید نشد جز شر مرا
خادم بزم سخن سنجان صافی سیرتم
چون بود این رتبه از هر مرتبت برتر مرا
گرچه شعرم ترجمان درد و رنج مردم است
میرسد هردم زمردم بر جگر نشتر مرا
شد تلف عمر گرانسنگم بپای شاعری
تا چه پاداشی دهد دنیای دون پرور مرا
آب شد شمع شبابم گرچه در بزم ادب
پر نزد پروانۀ مهری بگرد سر مرا
روزیم را آسمان آلوده با خون کرده است
دیده تا با مردم صاحب هنر همسر مرا
گرچه طبع من بود دریا ولی در روزگار
یک خذف قسمت نشد از آنهمه گوهر مرا
پای تا سر عاشق و شیدای شعر و شاعرم
گرچه از جور فلک باشد دو چشم تر مرا
می کشد شوق ادیبانم بسوی انجمن
ورنه گلزار ادب کی زد گلی بر سر مرا
شد نصیبم تلخکامی ها بدور روزگار
حاصلی جزاین نبود از شعر چون شکّر مرا
سیم از اشگ روان بود و زر از رخسار زرد
بود اگر سرمایه ای از گنج سیم و زر مرا
تکیه بر حصن قناعت کردم از وارستگی
تا مصون دارد ز لطف خواهش این سنگر مرا
هیچگه تسلیم ترفندش نگشتم در جهان
تا کند بازیچۀ خود چرخ بازیگر مرا
اجر و مزد خدمت مردم در این دیر خراب
آسمان داد از وفور درد و غم کیفر مرا
کمترین شاگرد کانون ادب «ماهر» منم
گر قبول افتد بدرگاه ادیبان سر مرا
