ماهر

ماهر اصفهانی

بوسه بزن فرش رضا را

خواهی تو اگر بوسه دهی عرش خدا را

از روی ادب بوسه بزن فرش رضا را

هر صبح به آئین ادب مهر فلک جاه

صد بوسه زند گنبد و ایوان طلا را

از حق بطلب دیدة بینای خدا بین

تا بنگری از روی رضا نور خدا را

نوری که از آن صحن و سرا جلوه نماید

شرمنده کند تابش خورشید سما را

شاهی که بود جن و بشر بر سر خوانش

محروم نسازد ز درِ خویش گدا را

حاجت به طلب کردن از آن بحر عطا نیست

نا گفته دهد از کرمش حاجت ما را

آن شمس شموسی که ز انوار جمالش

هر ذره چو خورشید شود ارض و سما را

پروردة جود و کرمش خلق جهانند

از مهر گشاید چو کف عقده گشا را

انفاس رضا هر دو جهان را کند احیاء

ای خضر چه حاجت که خوری آب بقا را

یکدم چو زنی دست بدامان عطایش

در پای تو ریزد ز کرم بحر عطا را

کوآنکه ز خوان کرم او شده محروم

گشتیم چو «ماهر» به حقیقت همه جا را