غزل
گذارم چون گدا سر بر جَنابت
که محتاجم به لطف بی حسابت
روم شبها به امید تو در خواب
مگر بینم شبی شاها بخوابت
به هر جائی سمندت ره بپوید
چو خاک راه میبوسم رکابت
ز هر خاری هزاران گل بروید
به هر صحرا که میبارد سحابت
بود در سایهی لطف تو جاوید
به هر جائی بتابد آفتابت
نسیمی کز گل روی تو خیزد
رساند بر مشام جان گلابت
ندانم مصلحت شاها چه باشد
که حق مسطور دارد در حجابت
جهان روشن شود تا روز محشر
از آن عارض بگیری گر نقابت
شود «ماهر» ز سر تا پا حلاوت
به کامش گر بریزی شهد نابت
