ماهر

ماهر اصفهانی

دامان همت

خاطر آشفته‌ای دارم زجور روزگار

بیم آن دارم که از دستم رود صبر و قرار

با پریشانی خاطر روزگارم بگذرد

روز من از تیرگی گردیده همچون شام تار

هرکه چون من راستی را پیشۀ خود می‌کند

دشمنی با او نماید آسمان کج مدار

جرم بخت ما بُود؟ یا اجر صافی مشربی

کاین چنین بار مشقت می‌کشم در این دیار

تیره گردد روزگار مردم روشن ضمیر

گرچه دارند از نکوئی سینه‌ای آئینه‌وار

هر دم از شرم بضاعت زرد روئی می‌کشد

هرکسی همچون طلای ناب شد کامل عیار

روزی اهل هنر با خون دل آغشته است

تا شد از حکم قضا مهمان بخوان روزگار

میکند بر مردم محروم با نخوت نگاه

هرکه شد در این زمان بر مرکب دولت سوار

«ماهر» از سیر تکامل تا بگردون پا نهی

با توکل دست از دامان همت بر مدار