ماهر

ماهر اصفهانی

مددي کن مهدي

مددي کن که به ببينم رخ زيباي تو را

به سويداي دلِ خويش دهم جاي تو را

رو نماي تو دهم جان که تو جانان مني

گر به ببينم نظري روي دل آراي تو را

بهر ديدار توام ديدة حق بين بايد

نه توان ديده به هر ديده سرا پاي تو را

همه اعضاي تنم مايل و مشتاق تواند

تا به بينند زماني همه اعضاي تو را

گوش هربي سرو پا لايق گفتار تو نيست

گوشِ جان درک کند منطق گوياي تو را

از دلِ خلق رود حسرت ديدار بهشت

گر به بينند بهشت رخ زيباي تو را

چون تو از کعبه‌ي حق کوس انا‌الحق بزني

بشنود گوش همه ما خَلَق آواي تو را

کاش مي‌آمدي اي شاه که ماهر از جان

بر سر ديدة خونين بنهد پاي تو را