با ياد رُخِ يوسفِ زهرا سپري شد
عمري که زمن در پي دنيا سپري شد
غافل همه ز انديشه عقبي سپري شد
هر روز که بگذشت در اين غمکده از عمر
آن روز همه در غم فردا سپري شد
افسوس نچيدم گلي از گلشن مقصود
عمرم همه در کار تماشا سپري شد
با شاهد مقصود نگشتيم هم آغوش
با محنت و غم روز و شب ما سپري شد
ايام جواني که همه روح فزا بود
افسوس که بي روي دل آرا سپري شد
با اين دلِ عاشق سر بازار محبت
هر روز و شبم بر سر سودا سپري شد
عمري به تمنّاي رخ شاهد مقصود
در کعبه و در دير و کليسا سپري شد
در حسرت ديدار تو اي غايبِ حاضر
بس روز و شب اهل تولّا سپري شد
خوش باش که اين عمرگرانقدر تو «ماهر»
با ياد رخِ يوسفِ زهرا سپري شد
