ماهر

ماهر اصفهانی

دویست غزل ماهرانه

آ
آن که حق بی نوایان را فراوان خورده است
آتش زدند از کینه درب خانه‌اش را
آن کس که دلش سخت وسیه چون سنگ است
آدمی بر دوش بار صد مشقت می‌کشد
آنچه برتر ز دعای شب و ورد سحر است
آن ملک سیرت که باشد نام او آموزگار
آراسته‌اند اهل ادب انجمن اینجا
آن چنان کز مهر گردون ملک دنیا روشن است
آن قَدَر خال رخت وسوسه در کارم کرد
ا
از فشار زندگی جان داد هر کس زر نداشت
اگرجوئی در این ویران سرا گنج سعادت را
ای طبیب جان دوای درد بی درمان توئی
افسوس که در راه طلب قافله ماندست
ارزان به جهان عرضه مکن گوهر خود را
امروز دگـر شعـر خریـدار نـدارد
ای عجب آئین مهر و مردمی از یاد رفت
اگر که داده خدا بر تو دست عقده گشـا
الا که نعمت دست گره گشا داری
ای که گیسوی تو افکنده بره دامی چند
از اهـل هنـر بر همـه عـالم خبـر این است
از ازل چشم ملک محو تماشای تو بود
از ازل چون من ز مادر زاده‌ام
این زمان باشـد زمان کـشف استعدادها
از مردم این زمانه یاری مطلب
ای خوش آن کس که شریک غم مظلومان است
ای که خواهی سحر از خواب گران برخیزی
افتد چو نسیم سحری را گذر اینجـا
اگر جوئی دراین ویران سرا گنج سعادت را
اینجا توان فروغ خدا را به دیده دیدر
ای رُخَت از روشنی مهر جهان افروز ما
امشب سمائیان درِ میخانه می‌زنند
از معرفت آن بنده که پیرایه ندارد
افسوس که صیاد مرا در قفس انداخت
این زمان از رونق افتادست کالای سخن
این زمان از روز پیری ای جوان اندیشه کن
از همه عالم دلم در آرزوی مشهد است
این زمان از گرمی افتادست چون بازار شعر
امشب دوباره یـاد تـو همبـستر مـن است
این گُهر دانه که در شام بود مدفن او
افسوس کس امروز خریدار هنر نیست
از کف مده ارزان گُهر فصل جوانی
این قَدَر ناز کنی بر منِ فـرزانـه چـرا
ب
با دست کرم بهر خدا عقده گشا باش
بی نوا از تنگدستی بَر لبش جان می‌رسد
به عمری ساکن ویرانه چون بومم در این دنیـا
به شکر نعمت صحت عیادت کن ز بیماری
بس که باشد ناپسند و ناروا اعمال ما
بعدازاین می‌روم آنجا که مرایار آنجاست
به نام دوست بگشودم چو دیوان محبت را
بر مردم آزاده جهان جز قفسی نیست
براه شام از آن شوری که بر پا می‌کند زینب
به بزم شعر اگر نام یا نشان دارم
بیا که مأمن رندان حق پرست اینجاست
بر خلاف میل تنها من به تنهائی خوشم
به اختیـار نشـاید ز پـا نشـست اینجـا
براستی قدمی در ره خدا بردار
به لوح سینه سپردم چو نقش روی تو را
باده نـوشان چو قـدم بـر در میخانـه زدند
بیـا که مرغ دلـم در هوای دانة توست
بر نمی‌آید ز دستم تا بدست آرم دلی
به هنرمند چرا قدر و بها داده نشد
بـود چو درگـه رندان پـاکبـاز اینجـا
بیا که محفل یاران باور است اینجا
ت
تـا ببـیـنی بـه جـهان هـمّت مـردانـة مـا
تـا چنـد کـنی وصف گـل و بلبـل شیـدا
تا ز گیسو زده ای سلسله بر پای دلم
تا علی شیر خدا رهبر درویشان است
تا توانی دور کن از خویش حرص و آز را
تا مـرا لب با لب پیمـانه گـردید آشـنا
تا نسیم آورد با خود بوی یار کوچه‌ها
تا بدست دل سپردم اختیار خویش را
تا سر نهاده‌ام به دَرِ آستان دوست
تا بدست دیو شهوت کار ما افتاده است
ج
جهان را محو خویش از روی زیبا می‌کند یوسف
جانم بفدایش که مرا درس وفا داد
ح
حیف است که این عمر به باطل گذرانی
حریـم امن رضا روضة الصفاست بیا
خ
خواهی که شوی تا اَبَد از قید غم آزاد
خلوت خاص خدا سینة درویشان است
د
در بزم جهان شمع صفت نورفشان باش
در حقیقت تکیه گاه هر مسلمان مسجد است
دلم گرفته تر است از شب زمستانی
در سکوت شب ز دل تنهای تنها نیمه شب
دور کـن ز آلایـش آز و هوس‌ها سیـنه را
در بَر ظالم برآور از جگـر فریـاد را
دلِ شکسته‌ای از جور آسمان دارم
دستی که از امور خلایق گره گشاست
دارم دلی به سینه که جای محبت است
دور نشاط زود به انجام می‌رسد
دم ز بیداری مزن جانا ز دار اندیشه کن
در حصاری گشته پایم بسته بر زنجیرها
دخت نبی چو مادر بابا خطاب شد
دل بدست آر که نبود هنری بهتر از این
دریاب دمِ عقده گشای سحری را
در پی آب نگردید سراب است اینجا
در حقیقت دست حاتم خصلتان بوسید نیست
در کار خویش جز به خدا اتکا مکن
دادم به تصـویر تـو قـاب سیـنه‌ام را
دستی که از امور خلایق گره گشاست
دلم درحلقه ی زلفش به چنگ شانه می‌افتد
در ره آزادگی کن از تعلّق احتراز
دل چو در دام سر زلف چو زنجیر افتاد
در حـریم دل مبـادا ره دهی بیگـانـه را
در این ویرانه گر آری بکف گنج سعادت را
در محکمه ی عدل خدا چون و چرا نیست
دمیـد ماه صیـام از سپـهر نورانی
در مذهب مردان خدا کینه حرام است
دلم از جور زمان و ستم یار شکست
ر
روی تو چو موی من سپید است
رفت نیروی جوانی ز کف و پیر شدیم
ره مده در خاطر خود واژه تردید را
روزی که من این جامة پرهیز خریدم
روزگاری شد که بی صبرانه می‌سوزد دلم
رُخم ز سیلی بی داد چرخ گلگون است
ز
ز ما نه از کفِ اهل هنر گرفت مجال
زینب ای دخت خوش خصال علی
زندگی از بهر دانا بس ملالت آور است
س
سالکان ره کوی تو مصون از خطرند
سینه خسته‌ام از بار الم سنگین است
سودا زده ی عشق تو را کی غم نام است
ستایش می‌کنم اهل قلم را
سرنـوشت من و مـا دستخوش تقدیر است
سروش غیب دوشم این خبر داد
ساقـی برسـان بـادة پیـمانـه مـا را
ش
شـب‌ها کـه از مطـالـع نـور ستـاره‌هـا
شب که با بی‌همدمی احساس غربت می‌کنم
شاد کن گر می‌توانی خاطری ناشاد را
ص
صد عقده بکار است و یکی عقده گشا نیست
صفتی بهتر از آئین وفاداری نیست
ط
طاق ابروی تو جانا قبلة اهل دل است
ع
عجب گز دوستان نامی دگر نیست
عنان دل چو بدست تو داده‌ایم‌ای دوست
عمریست ندیدم به جز آزار تو ای یـار
عجب ظاهر مسلمانی نازیباست مردم را
عمری که ز من در پی دنیـا سپری شد
غ
غافل مشو ز خصلت گیتی نمای چشم
ف
فروغ علم بر هر کوردل رهبر نخواهد شد
فروغ مشعل دانش چو شمع راه ما گردد
م
من و درگاه تو ای قبلة حاجـات رضـا
مجلس ما ز صفا رشک جنان است امشب
ما نظر بازی از اهل نظر آموخته‌ایم
من عاشق رعنائی آن سرو بلندم
مسیحائی نهان در شهر شام است
ما می‌زدگان در خور صدگونه عذابیم
می توان از همت عالی بگردون پا نهاد
من ترک تو ای نگار نتوانم کرد
ملک حکمت را به آسانی اگر لقمان گرفت
مژده‌ ای دل که دگر فتح و ظفر نزدیک است
مردانگی چه گشته و آزادگی کجاست
متّکی بر کوه عزم استوار خویش باش
مجالی گـر بـود نسل جوان را
ن
نزیبد کید و تزویر و ریاکاری مسلمان را
نـکن آلوده به آسیب گُنه دامـان را
نَفَسِ مردم صائم همه تسبیح خداست
نعمت امنیت و صحت که ارزانی به ماست
نعمت امنیـت از دریـای گوهـر برتـر است
ه
هوای منزل مقصود خود را گر بسر داری
هرچه جز نام نکو باشد نکوهش کردنی‌ست
همچو یعقوب که از هجر پسر گـفت خـدا
همراه خرد از سـر ماتـمکدة خاک
هر کس که حسابش سرِ بازار درست است
هر که شد کشتة حق زندة جاویدان شد
هر که از آزادگی خدمتگزار مردم است
هر کسی بهره ور از محضر اهل ادب است
هر که غافل شد ز خود بازیچة گردون شود
هرکـسی را به جهان چشم حقیقت بین است
هر کجا داناترین مردمان مسکین‌تر است
همین نه اهل زمین سوگوار فاطمه اند
هنگام رحیل است بیا ترک خطا کن
هر که با عزم قوی بار سفر می‌بندد
هان مکن کاری که انجامش به شر منجر شود
هر کـه دارای مِهین معیار انسانیت است
هرکه خود بین شد نمی‌بیند خدای خویش را
هنر خویش به سیم و زر دنیا مفروش
هر که از صدق و ارادت دامن حیدر گرفت
پ
پاکبازانی که عزم کوی جانان می‌کنند
پیروی از نفس کردن آفت جان و تن است
پیک شادی آمد و وحشت ز غم دارم هنوز
چ
چه بهره‌ها که مرا از هنر بباید و نیست
چو برق آتش افروز کشتزارند این مترسک‌ها
چگونه شکـر کنم یا علی خدای تو را
چون مهر تو شد سایه فکن بر سرم امشب
ک
کس نیست دریغا که شناسد گُهرم را
کـو آنـکه شناسد گُهر اهـل هـنر را
کسـی که مایل و مشـتاق گشـته دنیـا را
کاشکی در قفسی مرغ گرفتار نبود
کـس ندارد خـبر از آمـدن و رفتن مـا
کـو آن که بَرَد جانب گلشن خبـر مـا
کاخ زیبای محبت چه قوی بنیاد است
گ
گرز احسان بخشش و اکرام چون حاتم کنی
گر بزرگی طالبی بشکن غرور خویش را
گـر کـار مـا بـه عرصة دنیا دویدن است
گر که غافل گشت از ما کاروان سالار مـا
گر نـگیرد روز سخـتی آشـنا دست مرا
گر پیر می‌فروش عنایت کند مرا
گر قرب دوست خواهی پرهیز کن ز کینه
گر پیر می‌فروش عنایت کند مرا
گر نباشد ای مسلمان صدق سلمانی تو را
ی
یک نفس از خواب غفلت دیده وا کن نیمه شب
یک عمرشدم ریزه خورخوان تو ای دوست