غزلیات
آ
آن که حق بی نوایان را فراوان خورده است
آتش زدند از کینه درب خانهاش را
آن کس که دلش سخت وسیه چون سنگ است
آدينه ز ره آمد و آن يار نيامد
آدمی بر دوش بار صد مشقت میکشد
آنچه برتر ز دعای شب و ورد سحر است
آن ملک سیرت که باشد نام او آموزگار
آن منجي خلق آيد اي کاش
آراستهاند اهل ادب انجمن اینجا
آيد زحريم کعبه گلبانگ رسا
آن چنان کز مهر گردون ملک دنیا روشن است
آن روز که پرده از رخش بگشايد
آن قَدَر خال رخت وسوسه در کارم کرد
ا
اي مهدي دين بهر خدا کن نظري
امروز به تائيد خداوند جهان
از جانب کعبه اين خبر ميآيد
از فشار زندگی جان داد هر کس زر نداشت
اي حجت خدا که خدا پرده دار توست
اگرجوئی در این ویران سرا گنج سعادت را
اي حجت خداي تعالي قيام کن
اي آنکه به ملک حق خدائي مهدي
ای طبیب جان دوای درد بی درمان توئی
افسوس که در راه طلب قافله ماندست
ارزان به جهان عرضه مکن گوهر خود را
امروز دگـر شعـر خریـدار نـدارد
اي حجت خداي تعالي ظهور کن
ای عجب آئین مهر و مردمی از یاد رفت
اي که نام تو مرا ورد زبان است بيا
اگر که داده خدا بر تو دست عقده گشـا
الا که نعمت دست گره گشا داری
اي خدا حجت دين را برسان
اي عزيزي که غمت مونس دلهاست بيا
ای که گیسوی تو افکنده بره دامی چند
اي مصلح زمانه خدا را ظهور کن
از اهـل هنـر بر همـه عـالم خبـر این است
از ازل چشم ملک محو تماشای تو بود
از ازل چون من ز مادر زادهام
این زمان باشـد زمان کـشف استعدادها
اي دل و جان عاشقان در گرو نگاه تو
از مردم این زمانه یاری مطلب
ای خوش آن کس که شریک غم مظلومان است
ای که خواهی سحر از خواب گران برخیزی
اي که بود به دل مرا محنت انتظار تو
اي مقتداي عارفان مهدي بيا مهدي بيا
اي خسروي که ملکت دنيا گرفته اي
اي حجت حق بقيه الله بيا
اي حجت حق مهدي موعود کجائي
امروز چه کردي تو که آن منتَظَر آيد
افتد چو نسیم سحری را گذر اینجـا
اگر جوئی دراین ویران سرا گنج سعادت را
اینجا توان فروغ خدا را به دیده دیدر
اي خديو هاشمي منظر برون آي از نقاب
اي خلق جهان عاشق رخسار تو مهدي
ای رُخَت از روشنی مهر جهان افروز ما
امشب سمائیان درِ میخانه میزنند
اي حجت حق خلق جهانت نگرانند
امروز جهان شاهد صد منظر نوراست
از معرفت آن بنده که پیرایه ندارد
افسوس که صیاد مرا در قفس انداخت
اي حجت خدا خلف پاک هشت و چار
اي طبيب جان دواي درد بي درمان توئي
این زمان از رونق افتادست کالای سخن
الا اي شهريار جان کجائي
این زمان از روز پیری ای جوان اندیشه کن
از همه عالم دلم در آرزوی مشهد است
اي عزيز دل و جان، جان بفداي قدمت
این زمان از گرمی افتادست چون بازار شعر
الا اي مهدي زهرا کجائي
امشب دوباره یـاد تـو همبـستر مـن است
این گُهر دانه که در شام بود مدفن او
افسوس کس امروز خریدار هنر نیست
از جانب کعبه اين خبر ميآيد
از کعبه نداي آشنا ميآيد
العجل اي رهبر آگاه دنيا العجل
اين شادي جاودان مبارک بادا
از کف مده ارزان گُهر فصل جوانی
از عنايات خالق معبود
از امر خدا مهدي موعود آمد
اي منتظران فتح و ظفر نزديک است
از پرده برون آي و گل افشاني کن
اي اميد دل و جان مهدي دادار بيا
اي مهدي دين حجت داور مددي
اي رهبر آگاه جهان ادرکني
این قَدَر ناز کنی بر منِ فـرزانـه چـرا
ب
با دست کرم بهر خدا عقده گشا باش
بر مهدي دين حجت داور صلوات
بر حجت ذات حق سلام و صلوات
بر عارض دلرباي مهدي صلوات
بر حجت کردگار اکبر صلوات
بی نوا از تنگدستی بَر لبش جان میرسد
به عمری ساکن ویرانه چون بومم در این دنیـا
به شکر نعمت صحت عیادت کن ز بیماری
بس که باشد ناپسند و ناروا اعمال ما
بعدازاین میروم آنجا که مرایار آنجاست
به نام دوست بگشودم چو دیوان محبت را
بيا که ديده و دل هر دو انتظار کشند
بر مردم آزاده جهان جز قفسی نیست
براه شام از آن شوری که بر پا میکند زینب
بازآ که از فراقت جانها بلب رسيده
به بزم شعر اگر نام یا نشان دارم
بازآ و رنجه کن قدمي شهريار ما
بیا که مأمن رندان حق پرست اینجاست
بر خلاف میل تنها من به تنهائی خوشم
به اختیـار نشـاید ز پـا نشـست اینجـا
براستی قدمی در ره خدا بردار
به لوح سینه سپردم چو نقش روی تو را
باده نـوشان چو قـدم بـر در میخانـه زدند
باز آ که چشم منتظران بر ظهور توست
بیـا که مرغ دلـم در هوای دانة توست
بر مهدي و هنگام ظهورش صلوات
به فراق تو مرا صبر و شکيبائي نيست
بر نمیآید ز دستم تا بدست آرم دلی
به هنرمند چرا قدر و بها داده نشد
بازآ که اشک حسرت از ديدهها روان است
بازآ که در فراق تو عمر گران گذشت
بـود چو درگـه رندان پـاکبـاز اینجـا
بیا که محفل یاران باور است اینجا
ت
تـا ببـیـنی بـه جـهان هـمّت مـردانـة مـا
تـا چنـد کـنی وصف گـل و بلبـل شیـدا
تنها نه در آئينة دل روي تو پيداست
تا ز گیسو زده ای سلسله بر پای دلم
تا علی شیر خدا رهبر درویشان است
تا توانی دور کن از خویش حرص و آز را
تا به خاطر غم آن سرو روان است مرا
تا مـرا لب با لب پیمـانه گـردید آشـنا
تا مرا مدّ نظر جز رخ زيباي تو نيست
تا نسیم آورد با خود بوی یار کوچهها
تا بدست دل سپردم اختیار خویش را
تا سر نهادهام به دَرِ آستان دوست
تا بدست دیو شهوت کار ما افتاده است
ج
جهان را محو خویش از روی زیبا میکند یوسف
جانم بفدایش که مرا درس وفا داد
جز عشق تو اي جانِ جهان در سر ما نيست
ح
حیف است که این عمر به باطل گذرانی
حریـم امن رضا روضة الصفاست بیا
حالم از باده چشم تو خراب است هنوز
خ
خوش باش که هنگام ظهور است امروز
خواهم نظري ديدنِ آن يار و دگر هيچ
خواهی که شوی تا اَبَد از قید غم آزاد
خلوت خاص خدا سینة درویشان است
خوش بود گرديده افتد بر نماي جمکران
خبر آمد که سفر کردة ما ميآيد
خواهم ز تو اي الاه مهدي
خوش باش که حجت خدا ميآيد
د
در نيمه شبِ نيمه ماه شعبان
در بزم جهان شمع صفت نورفشان باش
در حقیقت تکیه گاه هر مسلمان مسجد است
دارم هوس شهد لب يارو دگر هيچ
در انتظار روي تو اي حجت خدا
دلم گرفته تر است از شب زمستانی
در سکوت شب ز دل تنهای تنها نیمه شب
دور کـن ز آلایـش آز و هوسها سیـنه را
در بَر ظالم برآور از جگـر فریـاد را
دلِ شکستهای از جور آسمان دارم
دستی که از امور خلایق گره گشاست
در آن زمان که به تاييد حق ظهور کني
دارم دلی به سینه که جای محبت است
دور نشاط زود به انجام میرسد
دم ز بیداری مزن جانا ز دار اندیشه کن
در حصاری گشته پایم بسته بر زنجیرها
دخت نبی چو مادر بابا خطاب شد
دل بدست آر که نبود هنری بهتر از این
دریاب دمِ عقده گشای سحری را
دلخوشم گر با غم و اندوه عمر ما گذشت
در پی آب نگردید سراب است اینجا
در حقیقت دست حاتم خصلتان بوسید نیست
در کار خویش جز به خدا اتکا مکن
دادم به تصـویر تـو قـاب سیـنهام را
دستی که از امور خلایق گره گشاست
در نيمة شعبان به اميد حسنات
دلم درحلقه ی زلفش به چنگ شانه میافتد
در طوافند ملایک دَرِ میخانۀ ما
در ره آزادگی کن از تعلّق احتراز
دل چو در دام سر زلف چو زنجیر افتاد
در حـریم دل مبـادا ره دهی بیگـانـه را
در این ویرانه گر آری بکف گنج سعادت را
در پانزده ماه شريف شعبان
در محکمه ی عدل خدا چون و چرا نیست
دمیـد ماه صیـام از سپـهر نورانی
دستم بگير تا که به پاي تو جان دهم
در مذهب مردان خدا کینه حرام است
دلم از جور زمان و ستم یار شکست
ر
روی تو چو موی من سپید است
رفت نیروی جوانی ز کف و پیر شدیم
ره مده در خاطر خود واژه تردید را
روزی که من این جامة پرهیز خریدم
روزگاری شد که بی صبرانه میسوزد دلم
رُخم ز سیلی بی داد چرخ گلگون است
روز و شب در انتظارم حجت ابن العسگري
رسيد موکب مسعود مهدي موعود
روي تو را چو دل ز ره ديده ديده است
رفتي از چشم و دلم در تب و تاب است هنوز
روز ميلاد مهدي زهرا
روزگاريست که ما منتظرِ منتَظَريم
ز
ز در درآ و سراي مرا مصفا کن
ز ما نه از کفِ اهل هنر گرفت مجال
زینب ای دخت خوش خصال علی
زندگی از بهر دانا بس ملالت آور است
س
سالکان ره کوی تو مصون از خطرند
سيدي يا ابن الحسن جانم بقربانت بيا
سینه خستهام از بار الم سنگین است
سودا زده ی عشق تو را کی غم نام است
ستایش میکنم اهل قلم را
سرنـوشت من و مـا دستخوش تقدیر است
سروش غیب دوشم این خبر داد
ساقـی برسـان بـادة پیـمانـه مـا را
ش
شبي اي يار ببالين منِ زار بيا
شاها نظري هم به منِ بي سر و پا کن
شاها به يکي غمزه ببر اين دل ما را
شـبها کـه از مطـالـع نـور ستـارههـا
شب که با بیهمدمی احساس غربت میکنم
شاد کن گر میتوانی خاطری ناشاد را
شد تولد به نيمه شعبان
ص
صاحب عصر و زمان منتظرت ميمانم
صد عقده بکار است و یکی عقده گشا نیست
صفتی بهتر از آئین وفاداری نیست
ط
طاق ابروی تو جانا قبلة اهل دل است
طلوع ماه شعبان المعظم
ع
عجل علي ظهورک يا صاحب الزمان
عجب گز دوستان نامی دگر نیست
عنان دل چو بدست تو دادهایمای دوست
عمري که زمن در پي دنيا سپري شد
عمریست ندیدم به جز آزار تو ای یـار
عجب ظاهر مسلمانی نازیباست مردم را
عمری که ز من در پی دنیـا سپری شد
غ
غافل مشو ز خصلت گیتی نمای چشم
ف
فروغ چشم فاطمه حبيب من بيا بيا
فروغ علم بر هر کوردل رهبر نخواهد شد
فروغ مشعل دانش چو شمع راه ما گردد
م
من و درگاه تو ای قبلة حاجـات رضـا
مجلس ما ز صفا رشک جنان است امشب
من چه در وصف تو گويم که خوراي تو بود
ما نظر بازی از اهل نظر آموختهایم
مرغ دل در تنگناي سينه افغان ميکند
مددي کن که به ببينم رخ زيباي تو را
من عاشق رعنائی آن سرو بلندم
مسیحائی نهان در شهر شام است
مهدي صاحب الزمان ميکشم انتظار تو
ما میزدگان در خور صدگونه عذابیم
می توان از همت عالی بگردون پا نهاد
من ترک تو ای نگار نتوانم کرد
مرغ دل در قفس عشق هواي تو کند
ملک حکمت را به آسانی اگر لقمان گرفت
مژده ای دل که دگر فتح و ظفر نزدیک است
ميرسد از کعبه صداي حبيب
مردانگی چه گشته و آزادگی کجاست
مهدي فاطمه ما منتظر روي توايم
متّکی بر کوه عزم استوار خویش باش
مجالی گـر بـود نسل جوان را
ن
نزیبد کید و تزویر و ریاکاری مسلمان را
نـکن آلوده به آسیب گُنه دامـان را
ندانم عاقبت اوضاع اين دنيا چه خواهد شد
نَفَسِ مردم صائم همه تسبیح خداست
نعمت امنیت و صحت که ارزانی به ماست
نعمت امنیـت از دریـای گوهـر برتـر است
ه
هوای منزل مقصود خود را گر بسر داری
هرچه جز نام نکو باشد نکوهش کردنیست
هر کجا مينگرم روي تو زيبا پيداست
همچو یعقوب که از هجر پسر گـفت خـدا
همراه خرد از سـر ماتـمکدة خاک
هر دلي درد تو دارد پي درمان نرود
هر کس که حسابش سرِ بازار درست است
هر که شد کشتة حق زندة جاویدان شد
هر که از آزادگی خدمتگزار مردم است
هر کسی بهره ور از محضر اهل ادب است
هر که غافل شد ز خود بازیچة گردون شود
هرکـسی را به جهان چشم حقیقت بین است
هر کجا داناترین مردمان مسکینتر است
همین نه اهل زمین سوگوار فاطمه اند
هنگام رحیل است بیا ترک خطا کن
هر که با عزم قوی بار سفر میبندد
هان مکن کاری که انجامش به شر منجر شود
هر کـه دارای مِهین معیار انسانیت است
هرکه خود بین شد نمیبیند خدای خویش را
هنر خویش به سیم و زر دنیا مفروش
هر که از صدق و ارادت دامن حیدر گرفت
ي
يا معزّالاوليا اي مهدي زهرا بيا
يا اباصالح امام صالحان روزگار
يا رب آن مصلح کل مهدي موعود کجاست
يارب آن شاه جهانگير جهاندار کجاست
يا اباصالح سر و جانم بقربانت بيا
پ
پرده بر گير ز رخ اي مه نوراني ما
پاکبازانی که عزم کوی جانان میکنند
پیروی از نفس کردن آفت جان و تن است
پیک شادی آمد و وحشت ز غم دارم هنوز
چ
چه بهرهها که مرا از هنر بباید و نیست
چون برم نام تو را گريه امانم ندهد
چه کردهايم که موعود ما نميآيد
چو برق آتش افروز کشتزارند این مترسکها
چگونه شکـر کنم یا علی خدای تو را
چون مهر تو شد سایه فکن بر سرم امشب
ک
کس نیست دریغا که شناسد گُهرم را
کـو آنـکه شناسد گُهر اهـل هـنر را
کسـی که مایل و مشـتاق گشـته دنیـا را
کاشکی در قفسی مرغ گرفتار نبود
کـس ندارد خـبر از آمـدن و رفتن مـا
کاش بازآئي و بر گيتي جهان باني کني
کـو آن که بَرَد جانب گلشن خبـر مـا
کاخ زیبای محبت چه قوی بنیاد است
گ
گرز احسان بخشش و اکرام چون حاتم کنی
گر بزرگی طالبی بشکن غرور خویش را
گـر کـار مـا بـه عرصة دنیا دویدن است
گر که غافل گشت از ما کاروان سالار مـا
گر نـگیرد روز سخـتی آشـنا دست مرا
گر پیر میفروش عنایت کند مرا
گر قرب دوست خواهی پرهیز کن ز کینه
گويند که روز جمعه ميآئي تو
گر پیر میفروش عنایت کند مرا
گر نباشد ای مسلمان صدق سلمانی تو را
گر سرا پردة دل منزل جانانه نبود
ی
یک نفس از خواب غفلت دیده وا کن نیمه شب
یک عمرشدم ریزه خورخوان تو ای دوست
